سیب وگندم
تو را من چشم در راهم......
درباره ...
بر دل خون شده ی ما دو سه خطی بنویس
گفته هایم حرف من نیست اگر می خوانی
پس مرا خرده مگیر از سخن خود بنویس
همه شعری که سرودم سخن این دل بود
که مرا گفت تو از داد دل خود بنویس
من همه عمر اسیرم به کمند رخ یار
که مرا دوست بخواندو حرف دلش را برایم نوشت..........
دوست دارتان
یک
دوست
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
نسیم شمال ( )
مگر می شود نسیم را
در بند کشید
آنکه می وزد و جریان دارد؟
مگر می شود پایش را در خاک کرد
آنکه پیوسته در حرکت است؟
این ورای چیزیست که
زنبورهای خرمایی میبینند.
کندویشان بن دیواری پستویی که اگر نبود
به انگشت نسیمی می ریخت..
گیرم نسیم شمال را محبوس کرده اید
با تند باد گرم شرقی چه می کنید؟
زمان آهسته می وزد
بیشه تاریک است
کودکی دنبال خرده های نان در راه
از میان انبوه درختان سرد
هنوز صبح نشده
ظرف شیری در دست
می گویند
نیش زنبور ها را کم رنگ می کند
دمت گرم باشد
چراغ وجودت روشن
نمی دانم چندمین دور کلاغ است
اما ارزو میکنم
آخرین دور نباشد
که در این سکوت جانکاه
تنها قار قار کلاغ ها
به یادم می آورد
هنوز زنده ام
هنوز نفس می کشم
هنوز آزادم...
نوشته شده توسط
محسن در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت
فردا... ( )
امروز چه طولانی می ماند وگاهی آن چنان کوتاه که هرگز باورم نمی شود هر شروعی را پایانیست افسوس برای دفتر دیروز من با آن همه امید سرشار از ای کاشهایی شد که دیگرهیچ گاه به نقطه ی انجام نمیرسد و بازهم چشمان فردا خیره تا صبح در کمین من می ماند.......
نوشته شده توسط
محسن در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت
نگاه ( )
نگاه
می شود سبز در
آبی ترین اندیشه ام
_به کمال آمده
در تنهایی
تا سرانجام
بر پرده ی چشمانم ظاهر گردد.
پیش از آغاز نگاه
واژه ای بر لب بود
واژه ی مبهم عشق
از رمق افتادم
در پلک هایم حتی
_نای رسیدن نیست
و سکوت
_آخرین رنج من است
دربرزخ این مقصد دور
کاش به من می گفتی
تاوان نگاه
_ تا همیشه بیداریست.
_ کوی باریک رسیدن
_ آگاه باش
_ روزی از تو خواهم گذشت......
نوشته شده توسط
محسن در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت
( )
باید این قصه به پایان برسانم امشب
قصه ی تلخ سکوت
قصه ی مرگ صدا در دل تاریکی ها
من به دنبال تو در
_ فاصله ها گم شده ام
کوله ام بر دوش
کفش رفتن بر پا
دل از آبادی خود خواهم کند.
می نویسم از راه
می شوم جاری در آن
تا به دستان تو آرام شوم
_ آسمان در غم من می گرید
و نشان تو ز خود می شوید
بی خبر از آنکه
- ره من سوی تو بود
اشک او
جای پاهای تو را
از میان خواهد برد
تا سپیدی فقط این
_ ثانیه ها دوری ماست
در تپش های دلم
_ نقش چشمان تو بود
_کاش می دانستی
که تو جریان داری
تا ابد در جانم
همه شب چشم به پایان دارم
شاید آن لحظه دگر
خانه از لمس تو
_ سرشار شود
و صدای تو هم آواز شود
با دل خسته ی من
_کاش می دانستی
_کاش می دانستی....
نوشته شده توسط
محسن در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت
مطالب پیشین
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد . All Rights Reserved 2005-2006 © by adamohava2006 |
